ذبيح الله صفا

1082

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

جيب نظر پر است شفايى ز گل مرا * از گلبنى كه دايم ازو خار بردمى ( از ديوان غزلها ) * هر كسى در خيال داور خويش * صورتى ساختست درخور خويش چون شود مغز معرفت بىپوست * همه دانند كاين قفاست نه روست هرچه گفتند و هرچه مىگويند * همه راه خيال مىپويند * يك زبان بينى و سخن بسيار * يك نسيم است و موج در تكرار هر زمانيش جلوهء دگر است * ليك چشم عليل بىخبر است بخل در مبداء حقيقت نيست * دو تجلى بيك طريقت نيست آب در بحر بيكران آبست * چون كنى در سبو همان آبست هست توحيد مردم بىدرد * حصر نوع وجود در يك فرد ليك غير خداى جل جلال * نيست موجود نزد اهل كمال هركه داند بجز خدا موجود * هست مشرك بكيش اهل شهود وحدت خاصهء شهود اينست * معنى وحدت وجود اينست حق چو هستى بود بمذهب حق * غير حق نيستى بود مطلق * معرفت كى ز قال مىزايد * رهبر كور كور كى شايد حبس در دام احتمال همه * موم در دست قيل و قال همه برگ اين راه راز اهل كمال * ديده بستان نه پاى استدلال * هركه با صبح همنشين باشد * نور دولت در آستين باشد ور بود انتظام او با شام * همچو شب روى دل كند شب‌فام ( از مثنوى نمكدان حقيقت )